هفت مرتبه ناد علی
✍آیت الله کشمیری می فرمودند:
گاهی دستم را به طرف حرم امیر المؤمنين علی (علیه السلام) دراز می کردم و هفت مرتبه “نادعلی” میخواندم و حاجتم برآورده میشد.
📚میناگردل ، استاد صداقت
@Tahzibe_Nafs
✍آیت الله کشمیری می فرمودند:
گاهی دستم را به طرف حرم امیر المؤمنين علی (علیه السلام) دراز می کردم و هفت مرتبه “نادعلی” میخواندم و حاجتم برآورده میشد.
📚میناگردل ، استاد صداقت
@Tahzibe_Nafs
در طول تاریخ، اینطور بوده که هر وقت مؤمنین مقاومت میکنند، جبهۀ باطل مجبور میشود خانههای خودش را به دست خودش خراب کند.
وقتی سیدالشهداء در صحنۀ سخت عاشورا، اینقدر استقامت میکنند، دشمن نقاب خودش را بر میدارد و برای رسیدن به مقاصد شوم خود، به طفل تشنۀ ششماهه، بین دو نهر آب، روی دست پدر، تیر میزند و همه وجدانهای بیدار عالَم را متوجه این صحنه میکند.
جبهۀ مادیِ امروز هم همینطور است. وقتی جبهۀ حق مقاومت میکند، خدای متعال رُعب را بر دشمنان مسلط میکند و آنها آن خانۀ سخت و خانۀ نرم و فضا و مناسبات فرهنگی و آن آرمانشهری که برای برپاداشتنش و تبدیلکردنش به خانۀ آمال ملتها، خیلی زحمت کشیده بودند، را خودشان تخریب میکنند.
کار به جایی میکشد که نظام حقوقی بینالمللی و همه نظامات جهانی که مهمترین سرمایه آنها بود و برای سلطهورزی خودشان ایجاد کرده بودند، را زیر پا میگذارند و نابود میکنند.
در طول یکی دو سال گذشته، این اتفاق را در منطقه و جهان، مشاهده میکنید.
🗣 آیت الله میرباقری
✨﷽✨
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت
به آژانس زنگ زدیم و یک ماشین خواستیم پنج دقیقه نگذشته بود که یک ماشین مدل پایین بسیار درب و داغون جلوی در منتظرمان بود …خدا خدا می کردم که پدرم اعتراضی نکند چون وقتی آژانس ها چنین ماشین هایی را می فرستند، پدرم ناراحت می شود و همیشه می گوید؛ مگر پول نمی دهیم اگر می خواهم به یک جایی بروم می خواهم راحت باشم و به یک ماشین خوب سوار شوم …
خلاصه من مادر و پدرم داخل شدیم و نشستیم راننده یک مرد تقریبا شصت ساله بود و ….هنوز سفر بیندشهری مان آغاز نشده…شروع کرد به صحبت کردن مثل خیلی از راننده های محترم شهرمان …از هر دری سخنی راند و و در آخر سر وقتی مقصد ما را متوجه شد که کجاست …شروع کرد از پیامبر اکرم صلوات الله و سلام ه علیه حدیثی را نقل کردن می گفت : روزی یک نفر به خدمت حضرت پیامبر می رسد و می گوید رزق روزی ام کم است و حضرت پیامبر می فرماید برو پدر و مادرت را احترام کن احسان کن گرهت باز می شود آن طرف برمی گردد و می گوید یا رسول الله پدر و مادرم از دنیا رفته اند حضرت این بار می فرمایند برو به قبرشان و فاتحه ای بخوان و سعی کن آنها را راضی کنی باز هم برگشت به پیامبر عرض کرد یا رسول الله پدر و مادرم سال ها پیش از دنیا رفته اند و من قبر آنها را هم نمی شناسم حضرت بعد از تاملی فرمودند اشکالی ندارد در قبرستان یا هر جایی که می خواهی برو دوتا خط بکش و بنشین و به اسم آنان برای آنان فاتحه بخوان و… بعد ادامه داد؛ بله پدر و مادر در بعد مرگشان هم به فکر فرزندانشان هستند و به تعبیر همان راننده می گفت پدر و مادرها زنده اند مگر نه این است که خداوند از روح خودش بر انسان ها دمیده است …نمی دانم تا چه اندازه سواد علمی داشت نداشت؟! ولی در پایان حرفی را زد که دلم را سوزاند خطاب به پدرم گفت ؛ حاجی من مادرم را چهار سالگی و پدرم را هشت سالگی از دست داده ام برای پدر و مادر من هم قبری نیست …نمی شناسم…
خواستم با گفتن این داستان واقعی در این روزهای پنجشنبه و جمعه به تمامی کسانی که سایه ی پدر و مادر برسر دارند ، متذکر سر زدن و احوالپرسی و…ولو در حد تلفن باشم و آنهایی که از دنیا رفته اند و قبر دارند ، آن هم بسی جای شکر دارد هر از گاهی برویم و آنها را یاد کنیم…
راستی خودمانیم ، چقدر سخت است آدم پدرو مادر خودش را ندیده باشد…نه عکسی و نه حتی قبری😰
جای دیگه نرو…!
🎙شیخ حسین انصاریان:
یکی از بزرگان اهل منبر که خوب روضه می خواند و خوب گریه می انداخته (۹۰-۸۰ سال پیش) در احوالاتش نوشته:
یک شب رفتم تخت پولاد شب جمعه برای دعای کمیل که مستمع باشم(نه خواننده)، مردم خواب بودند ۲ ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شدند و دعای کمیل میخواندند.
من یک گوشه نشسته بودم، خوابم نمی برد، فکر می کردم به: شب، به سحر، به دعای کمیل. کم کم چشمم گرم شد، ناگهان چشمم افتاد به قبر مرحوم آیت الله العظمی سید محمد باقر درچه ای گفتم:
خدایا! این عالم بزرگ یقینا پیش تو آبرومند هست، الان سحر جمعه است، [دعای]کمیل هم هنوز شروع نشده اگر من خوابم برد اگر لطف کنی عنایت کنی من او را در این تخت پولاد ببینم یک خبری از برزخ از ایشان بگیرم و ببینم چه خبر است؟
چشمم گرم شد، دو نوع جمعیت دیدم عده ای زیادی نشسته اند، عده ای ایستاده اند، جمعیت مناسبی بودند؛ یک مرتبه چشمم بین جمعیت به آیت الله العظمی درچه ای رضوان الله علیه افتاد ،با یک لباس سفید بسیار زیبا به من اشاره کرد و گفت بیا جلو، از برزخ خبر می خواهی؟ گفتم: بله، گفت:
«یک خبر دارم بِهِت بدم هرقدمی که برای ابی عبدالله علیه السلام برداشتم هر کاری برای امام حسین علیه السلام کردم کفشی جفت کردم، چایی ریختم، گریه ای کردم، هر کاری کردم به محض ورود به برزخ_هنوز قیامت نیامده_ برای من دارند، تلافی می کنند»!
این جمله رو تو خواب به من گفت:
«آخوند! اگه دنیا و آخرت می خواهی دست از حسین برندار، اگر دنیا و آخرت می خواهی از در این خونه جایی نرو»!
🇮🇷 @DasTanaK_ir | داناب در ایتا
✳️ جایی که شیطان کم آورد!
🔻من [شیطان] خیلی کم پیش میآید که در مقابل کسی کم بیاورم. به همین دلیل، همیشه همهٔ آن موارد معدود را بهخاطر دارم. یکی از آنها زینب، دختر علی است
آنچه [یزید] بر قرارهای پیشین افزوده، سرِ حسین است که در طشتی پیش رویش قرار داده و چوبی که در دست گرفته و آن را با تحقیر بر دهان و گونه و سر مینوازد. به زینب میگوید: «در چه حالی؟! چگونه میبینی کاری را که خدا با برادرت کرد؟» و این جمله یعنی تبلور همهٔ کینههایی که از جاهلیت اولی تا امروز انباشه شده. و این جمله یعنی تیر خلاص بعد از هزاران زخم و تیر که در عاشورا و قبل و بعد از آن بر جان حریف نشسته. و این جمله یعنی تلقین آخر برای خاک کردن کسی که شکست خورده
من آنجا بودم. پشت یزید ایستاده بودم و چشم به زینب دوخته که فروریختن و منهدمشدنش را پس از آوار این جمله بر سرش ببینم و طعم شیرین پیروزی نهایی را به کامم بکشم.
زینب اما نیمنگاهی هم به یزید نینداخت. انگار از جا کنده شد. از زمین اسارت فاصله گرفت و میان زمین و آسمان بر سریری که مسلط بود بر تخت یزید تکیه زد و با لحنی که جان و جوهره و صلابتش را از عرش علیّ اعلی وام گرفته و آرامش اشرافیاش را از ملیکهٔ مقتدرهٔ فاطمی اتخاذ کرده بود خطبه خواند. خطبهای به حجم و وزن صدها کتاب توحیدی و معرفتی که به اعجاز ایجاز، در یک جمله خلاصهاش کرد: ما رأیت الاّ جمیلا. جز زیبایی ندیدم.» و این همانجا بود که من کم آوردم. یزید که عددی نیست. من با همهٔ شکوه و عظمت و تجربه و صلابتم کم آوردم.
✍ #سید_مهدی_شجاعی
📚 #تویی_به_جای_همه | حماسۀ سجادیه. دفتر اول ص ۳۲۳
🇮🇷 @DasTanaK_ir | داناب